عسلی

سرگرمی

 

چه بی مقدمه دل دادم و چه زود گذشت

زمانه تیغ شد از بینِ تار و پود گذشت

 

شدیم هر دو یکی، سیبِ سرخِ عشق زده

که دستِ حادثه از فرقمان عمود گذشت

 

میان حسرت و اندوه ته نشین شدم و

چه زود دلخوشی ام مثلِ آبِ رود گذشت

 

در این دوباره شکستن ، دوباره دل بستن

تمامِ زندگی ام در  همین حدود گذشت

 

تمامِ  زندگی ام از مقابلِ  چشمم

همین که چشمِ تو خواب از سرم ربود گذشت

 

به هر دری که زدم یا به هر که دل بستم

دری به رویِ غمِ دیگری گشود ، گذشت

 

چراغِ  عمرِ  من از لحظه ای که روشن شد

بدون روشنی از بینِ آه و دود گذشت

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط بهزاد اربابی افسانه | |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت